کانون
-
تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 4:50
فردا اولین روز تجربه جدید تدریس تو کانون ریاضی ،استرس دارم آیا؟
فضول
-
تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 4:50
الان باید سوالای کانون رو مینوشتم عوضش خیلی خوش و خرم نشسته ام دارم به نوع رابطه دوستم و دوستش فکر میکنم ، یکی باید گوشمو بپیچونه بگه به تو چه برو سراغ کار خودت ، والا. پسرای عزیزم! اول برین سراغ کار خودتون بعد بشینین رفتار مردم رو آنالیز کنین!!! + نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۶/۰۴/۲۰ساعت 15:8 توسط قووم ...
بیدار شو بابا
-
تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 4:50
بهار گوللر آچاندا قوشلر سایراب اوچاندا ....... دیگه بقیه اشو نمیشنوم ، صدای بابام میاد که داره ادامه اواز رو میخونه و گریه های دختری که دلش باباشو میخواد و تنهایی و بی پناهیش داره خفه اش میکنه. + نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۴/۲۱ساعت 22:49 توسط قووم |
باز صبح شد
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 1:57
بازم صبح شد و من امروزم بابا ندارم کاش میشد چشمامو ببندم و قصه نداشتن بابام همینجا تموم بشه. + نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۳/۲۰ساعت 10:21 توسط قووم |
شکست
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 1:57
گلدون یادگاریت رو باد زد افتاد و شکست من حتی نتونستم مواظب گلدون باشم من اونقد عاجز شدم که نتونستم از یک گلدون مواظبت کنم و الان نشسته ام بی خیال نگاه های غمگین پسرام گریه میکنم فکر نمیکردم روزی برسه که برام هیچی مهم نباشه حتی چشمهای خیس پسرک ۷ ساله ام . مامان گفته لباسهای عزا رو دربیاریین ، من دلم ...
تلخ
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 1:57
خودمم نفهمیدم کی اونقدر تلخ شده ام که وقتی دستامو باز کردم که پسرمو بغل کنم ایستاد، مکث کرد و بعد تو بغلم داشت گریه میکرد هق هق هاش قلبمو هزار تیکه کرد ، اونقدر تلخ ام که امروز حرفهام رو بی هیچ ملاحظه ای گفتم و فکر نکردم دلی ممکنه بشکنه ، چرا من اینقد سرگردانم و خسته ، کجاست اون دختری که بابا بهش اف...
دعا
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 1:57
امروز هم گریه کردم ، دلتنگش شدم ولی الان حالم خوبه ، فکر میکنم کسی برای خوب بودن حالم دعا کرده وگرنه دلیلی نمیبینم برای این ارامشم. + نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۶/۰۳/۲۹ساعت 20:53 توسط قووم |
دلقک
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 1:57
بعضی حرفا تا اخر عمرت باید یادت بمونه متل اینکه یکی بهت بگه وقتایی که تنها بوده یا کم آورده چشم دوخته به صفحه گوشیش تا آن بشی و با حرفات و خنده هات (دلقک بازیهام) بخندونیش ، و تو چقدر بی رحم باید باشی که بازم بخوایی بری ، من بی رحم ام خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم خودم هم از خودم توقع نداشت...
سونای من
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 1:57
برام نوشته: بلند شو دختر از یک جایی شروع کن کاش پیشت بودم کمکت میکردم ، کاش پیشم بودی کمکم میکردی. + نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۳/۳۱ساعت 18:11 توسط قووم |
زنگ بزن
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 1:57
روز عید بود و حال همه خراب ، جاهای خالی پررنگ ، دیدن مزار پدر و تنهایی مادر ، نمیدونم چرا گوشیمو چک میکنم شاید منتظرم بابا مثل همه عیدها بهم زنگ بزنه و بگه کجایی ؟ چرا دیر کردی؟ + نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۴/۰۷ساعت 22:24 توسط قووم |
دوستت دارم
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 20:37
دیرش شده بود و سرویس مدرسه پشت سر هم بوق میزد، تند تند کفشاشو پاش کردم دگمه آسانسور رو زدم و رفت دو ثانیه بعد برگشت از لای آسانسور دستاشو بیرون آورد گفت مامان دوستت دارم خیلی زیاد ، نشستم دم در و دستامو باز کردم خوشبخت ترین موجود عالم بودم ، بی خیال بوق های راننده سرویس . تو مدرسه چشمای کوچولوش میو
فانی قریب
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 20:37
دلم آشوبه ، هیچ کس نمیتونه آرامش رو بهم برگردونه مگر خود خدا فانی قریب
بابا
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 20:37
بابام میگه من بهترین دخترای دنیا رو دارم خدا رو شکر میکنم بابت داشتن همچین دخترایی ، دستمو از دستای بابام بیرون میارم و میرم سمت در ، قدرت رفتن تا ته سالن بیمارستان رو ندارم همونجاوسط سالن میشینم و زار میزنم به حال خودم ، به اینکه هیچ کاری از دستم بر نمیاد چقد درمانده و تنهام ، خدایا کافی نیست این ه...
کاش دروغ نباشه
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 20:37
همکارم راجع به مسافرت مامان و باباش حرف میزنه تند تند و با هیجان ، سعی میکنم لبخند بزنم و تظاهر کنم دارم گوش میدم ولی واقعیت اینه که دارم می میرم و نمیتونم ضربان قلبم و کنترل کنم ، یهو میپرسه بابات حالش خوبه؟ میگم آره خوبه و به بهانه شستن دست بلند میشم کاش جوابم دروغ نباشه کاش حالت خوب بشه همکارمو د...
تولد
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 20:37
دیشب تولد پسرم بود تولد هفت سالگیش که مدتها منتظرش بودم تا یه جشن بزرگ براش بگیرم ولی دیشب غمگین ترین تولد عمرمو براش گرفتم بدون هیچ مهمانی منو ببخش پسرم نتونستم به قولم عمل کنم هنوز غمگین تر از اونم که بتونم برات جشن بگیرم هیچ چیزی آرومم نمیکنه قلبم داره از جاش کنده میشه من دلم برا بابام تنگ شده کج...
یورگ سن سیز آغلایار
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 20:37
میدونم خیلی سخته ولی چاره ای نداری یه جایی یه زمانی باید تموم کنی این سوگواری رو ، دست خودت رو بگیر و بلند شو خدا کمکت میکنه زندگی خیلی بیرحمه مجبوری شبیه خودش بشی بیرحمانه برگرد به زندگیت خواهش میکنم . + نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۳/۱۰ساعت 17:48 توسط قووم |