مثل بچه ای که پناه میبره به آغوش مادرش ، پناه بردم بهش پرسید چی شده؟ حوصله بیان دادن درگیری های کاری در زمان حاضر رو نداشتم گفتم هیچی سرم درد میکنه و حس میکنم چشمام الان درمیان از شدت فشاری که بهشون وارد میشه!
دستاشو باز کرد و منو تو بهشت بین دستاش جا داد .
اینقد موندم تا سردردهام آروم شد تو این فاصله هیچ حرفی نزد. خوب که شدم بلند شدم براش سحری درست کنم.
و من چقد خوشبخت ام که تو رو دارم و اینقدر منو بلدی.
برچسب:
نویسنده: نیما صادقی
به زخم هایی که برایم جا گذاشتی نگاه میکنم با خودم فکر میکنم اگر دوام آوردنم نماد قدرتم نیست، دیگر تعریف قدرت چیست؟
من کمی بیشتر از یک دوام آوردن زندگی کردم و از تمام آنجه از تو به من ارث رسید همین زخم هایی بود که هم دردم شد هم علت قدرتم من به تو مدیونم ، نه چون تو موهبت زندگی ام بودی ، چون با نبودن هایت ، بی رحمی هایت ، بی انصافی هایت یاد گرفتم روی پاهایم بایستم.
برچسب:
نویسنده: نیما صادقی
گفت رو قرص هات تاریخ زدم که یادت بمونه کدوم رو چه روزی باید بخوری . تو گوشیم هم آلارم گذاشتم یاداوری کنم برای خوردن قرص ها.
گفت هنوزم دلخوری ازم؟ میتونستم دلخور باشم ؟! کاش میدونستی با کوچکترین توجه ات بزرگترین دلخوری هامو فراموش میکنم .
برچسب:
نویسنده: نیما صادقی
اون بچه ! ترسیده بود مچاله شده بود تو خودش و با همه وجودش اشک می ریخت و به خدا التماس میکرد با هر صدای ورق زدن کاغذها بیشتر مچاله میشد تب کرده بود از ترس .
کاش اونقدر قدرت داشتم که بغلت کنم و نزارم کسی اذیت ات کنه.
کاش خدا جای من بغلت کنه اونقد محکم که دیگه از هیچی نترسی.
برچسب:
نویسنده: نیما صادقی
یا می شکند یا می شکاند یا فرو می ریزد یا فرو می نشاند چاره ای حز سکوت هم مانده آیا؟
برچسب:
نویسنده: نیما صادقی
به اصرار رفتم بغلش چون مریض بود و نمیخواست بیشتر از این مریض ام کنه اما بعدش جوری بغلم کرد که همه اندوه این چند روزه رو فراموش کنم.
برچسب:
نویسنده: نیما صادقی
یک روز دیگر هم گذشت بدون تو!
برچسب:
نویسنده: نیما صادقی
بعد دو تا کلاس برگشتم خونه حال و حوصله درست حسابی نداشتم هندزفری رو گذاشتم و اجازه دادم سلمان دم گوشم داد بزنه هل جزا الاحسان الا الاحسان؟ رفتم سراغ آشپزخونه شاید نظم پیدا کنه، نشد حتی فریادهای سلمان هم نتونست جلوی فکر کردنمو بهت بگیره: فبای الا ربکما تکذبان؟
جات تو زندگی من خیلی خالیه
برچسب:
نویسنده: نیما صادقی
برچسب:
نویسنده: نیما صادقی
دلم داداش میخواد . یه داداش دقیقا مثل تو!
چرا همیشه زنده ها با زنده ها میتونن حرف بزنن؟ من دلم میخواد با تو حرف بزنم دلم میخواد جوابمو بدی .
خسته ام داداش مریض و داغون . فقط حرف زدن با تو میتونه آرومم کنه کاش با من حرف بزنی دلم برای صدات تنگ شده.
برچسب:
نویسنده: نیما صادقی
دلتنگ ترین ادم روی زمین ام ، نه گریه تسکینم میده نه حرف زدن در موردش ، مثل غریقی که اخرین تلاش هاشو داره میکنه و دست و پا میزنه ، دست و پا میزنم و بیشتر فرو میرم چیزی تا غرق شدنم نمونده و اینو خودم میدونم.
چقد خوشبخت بودم که داشتمت حتی برای مدت کم .
برچسب:
نویسنده: نیما صادقی
ریرا ، ژان ، فیلم ........ تو با من که هیچ با خودت چه کردی؟
برچسب:
نویسنده: نیما صادقی
بزرگترین و تنها آرزوم وقتی پشت در اتاق عمل بودم این بود که خدا دوباره بهم فرصت بده فرصت اینکه دوباره مادرت باشم.
چهار ساعت و نیمی که بر من گذشت رو با کلمات و جملات نمیشه توضیح داد . امیدوارم خدا به دل هزار تیکه و ریش ریش همه مادرایی که نمی دونن بچه اشون زنده از اون اتاق بیرون میاد یا نه رحم کنه .
برچسب:
نویسنده: نیما صادقی