حالش خوب نیست تکیه داده به مبل و میگه بیا و دوستم داشته باش شاید دیگه منو نبینی ، برای بار چندم تذکر میدم که درست حرف بزن اما دوباره تکرار میکنه بیا بغلم بذار اخرین بار بغلت کنم ، میرم سمت اشپزخونه اب بخورم شاید اتیش که تو دلمه خاموش بشه اما این بار موفق نمیشم نرسیده به شیر آب بغضم میترکه. با تعجب نگام میکنه برمیگردم سمتش و خودمو تو بغلش جا میکنم و زار میزنم .
خوب شو لطفا دارم می میرم از ترس ، عذابم نده .
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۱۵ساعت 1:59  توسط قووم
|
برچسب:
نویسنده: نیما صادقی
تاريخ: دوشنبه
23 بهمن
1396 ساعت: 18:40